از مرصاد تا امروز؛ روایت ایران تسلیم‌ناپذیر

مرصاد را می‌شود از چهارزبر روایت کرد، از ستون‌های مهاجم، از آتش هوانیروز و از شکست یک هجوم؛ اما گاهی همه این‌ها در یک تصویر خلاصه می‌شود؛ فرماندهی مجروح که پاهایش را پیش از این از دست داده، اما هنوز ایستاده‌تر از دشمن در متن میدان حضور دارد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از کرمانشاه،  نام عملیات مرصاد که به گوش می‌رسد، مسیر قصرشیرین و سرپل‌ذهاب تا کرند و اسلام‌آباد غرب، ستون خودروهای زرهی و نیروهای مهاجم تا تنگه چهارزبر و آتش هوانیروز تداعی می‌شود اما برای فهم بهتر این عملیات و درسی که رزمندگان ایرانی به دشمن دادند باید سراغ یک تصویر رفت، تصویری که در کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» جان گرفته است؛ «میرزا محمد سلگی با دو پای مصنوعی در میانه التهاب نبرد، هنوز در فکر خط است، هنوز نگران نیروهاست و هنوز باید صحنه را ببیند تا تصمیم بگیرد.

سلگی پیش از عملیات مرصاد هر دو پای خود را از دست داده بود. او با پاهای مصنوعی به میدان برگشته بود و در روزهای هجوم منافقین، بار دیگر خود را از صحنه کنار نکشید و برای بررسی وضعیت و هدایت بهتر نیروها، تا نزدیکی خط رفت؛ آن‌قدر رفت‌وآمد کرد که پاهای مصنوعی‌اش از خون پر شد و در مقطعی او را با برانکارد به جلو بردند تا از همان‌جا صحنه نبرد را ببیند و تصمیم بگیرد.

این صحنه، نه یک اغراق حماسی بلکه فشرده حقیقتی است که مرصاد را ماندگار کرده است؛ مردانی که حتی زخم هم نتوانست نسبتشان را با مسئولیت قطع کند. برای فهم عظمت این تصویر، باید چند گام به عقب برگشت؛ به روزهایی که منافقین با پشتیبانی ارتش بعث، سودای یک پیشروی برق‌آسا را در سر می‌پروراندند.

سوم مرداد ۱۳۶۷، ستون‌های آنان از محور مرز خسروی وارد خاک ایران شدند. محاسبه‌شان روشن بود؛ عبور سریع از غرب کشور، تصرف شهرهای مسیر و رسیدن به کرمانشاه، با این خیال خام که می‌توانند از شرایط آن روزهای جنگ استفاده کنند و شکافی در جغرافیای ایران باز کنند.

از مرصاد تا امروز؛ روایت ایران تسلیم‌ناپذیر

آنان از قصرشیرین و سرپل‌ذهاب گذشتند، کرند غرب را پشت سر گذاشتند و خود را به اسلام‌آباد غرب رساندند. در ظاهر، همه چیز برای یک حرکت سریع طراحی شده بود؛ ستونی متراکم از نیرو، خودرو، نفربر و تجهیزات که می‌خواست با سرعت، راه را تا عمق کشور باز کند. اما مرصاد از جایی آغاز شد که این شتاب به دیوار واقعیت خورد. تنگه چهارزبر، همان گلوگاه شناخته‌شده در غرب کشور، جایی شد که مسیر مهاجمان دیگر مثل قبل باز نماند. جاده باریک شد، ستون‌ها در هم فشرده شدند، خودروها پشت سر هم ماندند و آن حرکت سریع، به ازدحام و آسیب‌پذیری تبدیل شد.

آنچه قرار بود نقطه قوت آنان باشد، به نقطه شکستشان بدل شد. در چهارزبر، زمین، زمان و مقاومت دست به دست هم دادند تا معادله برگردد. در چنین لحظه‌ای، نقش فرماندهان میدانی و نیروهایی که زودتر از دیگران خطر را فهمیدند، تعیین‌کننده شد. یکی از همین چهره‌ها، میرزا محمد سلگی بود؛ فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) لشکر ۳۲ انصارالحسین(ع) همدان که از او به عنوان یکی از چهره‌های اثرگذار روز نخست مقابله با هجوم منافقین یاد شده است.

در همان لحظه‌ای که باید نیروها جمع می‌شدند، خط باید فهمیده می‌شد و تأخیر لازم برای رسیدن یگان‌های کمکی باید ایجاد می‌شد، سلگی در میدان حضور داشت. مرصاد، بیش از هر چیز، نبرد زمان بود؛ نبردی برای خریدن چند ساعت سرنوشت‌ساز تا ستون مهاجم در تنگه متوقف بماند و راه بر او بسته شود.

مرصاد با چنین قاب‌هایی در حافظه مردم مانده است؛ قاب‌هایی که در آنها جنگ فقط برخورد آتش و فولاد نیست، بلکه میدان سنجش روح آدم‌هاست. در سوی دیگر ماجرا، منافقین با تصویری خیالی از ایران وارد میدان شده بودند. آنان گمان می‌کردند می‌توانند بر موجی از غافلگیری سوار شوند و با عبور از شهرها، مسیر خود را به سوی کرمانشاه و فراتر از آن باز کنند. اما آنچه در عمل رخ داد، خلاف تمام محاسباتشان بود. مردم با آنان همراه نشدند، جغرافیا به سودشان عمل نکرد و نیروهای ایرانی با وجود حساسیت روزها و فشار شرایط، اجازه ندادند این پیشروی به تثبیت برسد.

ستون مهاجم در چهارزبر متوقف شد و بعد، زیر ضربات سنگین نیروهای زمینی، هوانیروز و نیروی هوایی به یک صف درهم‌شکسته بدل شد. عملیات مرصاد در چنین بستری معنا پیدا می‌کند؛ نه تنها به عنوان یک پاسخ نظامی، بلکه به عنوان نقطه‌ای که در آن، خیال دشمن از هم فروپاشید. این عملیات، در واقع پایان یک توهم بود؛ توهم رسیدن آسان، توهم فروپاشی سریع و توهم باز بودن مسیر برای کسانی که سال‌ها در دشمنی با مردم ایران ایستاده بودند.

از مرصاد تا امروز؛ روایت ایران تسلیم‌ناپذیر

چهارزبر، پایان همان توهم شد. جایی که قرار بود گذرگاه باشد، به قتلگاه ستون مهاجم تبدیل شد و جایی که قرار بود راه را باز کند، در حافظه جنگ به نام «مرصاد» ثبت شد؛ کمینی که دشمن را در اوج خیال‌پردازی، زمین‌گیر کرد.

سالروز عملیات مرصاد، هر سال فرصتی است برای بازخوانی همین حقیقت. پنجم مرداد فقط یادآور یک پیروزی در پایان جنگ نیست؛ یادآور لحظه‌ای است که کشور در برابر یکی از خطرناک‌ترین محاسبات دشمن، ایستاد و آن را بر هم زد. اگر آن روز منافقین با اتکا به پشتیبانی خارجی و خیال آشفتگی داخلی پیش آمدند، مرصاد نشان داد که ایران در بزنگاه‌ها، بیش از آنچه دشمن تصور می‌کند، توان جمع‌کردن خود را دارد. این درس، فقط متعلق به گذشته نیست، امروز هم شکل‌های تازه همان تقابل قدیمی است.

در چنین شرایطی، مرصاد فقط یک خاطره تاریخی نیست؛ یک یادآوری روشن است. یادآوری اینکه در لحظه هجوم، مهم‌تر از هر چیز، شناخت صحنه، حفظ انسجام و نباختن میدان در ذهن است. همان‌طور که در چهارزبر، اگر راه بر دشمن بسته شد، پیش از آن در ذهن و اراده رزمندگان بسته شده بود. اینجاست که تصویر میرزا محمد سلگی معنایی فراتر از یک خاطره شخصی پیدا می‌کند. او نماد نسلی است که مجروح شد، اما کنار نرفت؛ زخمی شد، اما میدان را به دشمن نسپرد. برانکارد در روایت او، نشانه ناتوانی نیست؛ نشانه این است که حتی وقتی جسم دیگر یاری نمی‌کند، می‌توان همچنان در متن مسئولیت ماند.

این تصویر، برای امروز هم معنا دارد؛ در مقابل تهدیدهای مکرر آمریکا و رئیس‌جمهورش. مرصاد یعنی لحظه‌ای که پیشروی دشمن در گلوگاه متوقف می‌شود؛ یعنی لحظه‌ای که خطای محاسباتی او آشکار می‌شود.

عملیات مرصاد را می‌توان در همین یک جمله خلاصه کرد؛ آنجا که منافقین با خیال عبور آمده بودند، با دیوار مقاومت روبه‌رو شدندو در میان این مقاومت، مردانی بودند که حتی برانکارد هم نتوانست آنان را از مسئولیت جدا کند. پنجم مرداد، سالروز همین حقیقت است؛ حقیقتی که هنوز هم برای امروز ایران، زنده، روشن و قابل تأمل است.

کد مطلب 991438

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.