به گزارش خبرگزاری ایمنا، شبهای انتظار، طولانیترین ثانیههای هستیاند؛ لحظاتی که گویی زمان از حرکت باز ایستاده تا سنگینی تلخی یک صبح پیش رو را به رخ بکشد. صبحی که امیدت به خاکستر بدل میشود و بیداریاش، آغاز یک هجران ابدی است.
این تلخی برای ما آشناست؛ طعمش را پیشتر چشیدهایم. مثل صبح سیزده دی که بدون سردار دلها شروع کردیم، مثل آن شب سیاهی که در ورزقان بدون سید ابراهیم رئیسی به صبح گره خورد و مثل همان شب سیاه ضاحیه که بدون سیدحسن به روشنایی روز رسید. اینها همه شبهای سیاهی بودند که به روشنایی روز گره خوردند، اما نه روشنایی وصال که روشنایی فراق.
و حالا دیشب، دوباره در امتداد همان شبهای بیانتها بودیم؛ شبی که میدانستیم فردا باید امام جامعه را از پایتخت ایران اسلامی تا همجواری سلطان طوس بدرقه کنیم. دلمان نمیخواست عقربههای ساعت تکان بخورند و خورشید پانزدهم تیر طلوع کند؛ گویی اگر شب باقی میماند، شاید این رفتن هم به تأخیر میافتاد.
در میان این هراس، کلام رجزگونه آن روز تو در گوش جانمان میپیچد؛ همانجا که با صلابت کوه در برابریاوههای بعثیها ایستادی و فریاد زدی: :«شنیدم دستگاه تبلیغاتی مزدور عراق پیغام داده است و سخن پراکنده است که چرا آنها که میگویند خودشان به میدان نمیآیند و شنیدم اسم مرا آورده است. ما میدان آمدنمان مانند میدان آمدن خائن و کافری چون صدام نیست؛ ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم. آن روزی که امام اشاره کند و اجازه دهد من اول کسی خواهم بود که به میدان خواهم رفت. ما میدان جنگ را سالهاست آزمودهایم. آن هم با کسی از صدام قویتر و شقی تر و بر او پیروز شدهایم. در میدان رفتن ما شکست نیست. ما به میدان خواهیم رفت و اگر من شخصی، از میدان برنگردد و در آنجا شهید بشود یقیناً جمعِ به میدان رفتهها از میدان برنمیگردد مگر آن وقت که پیروز شده باشد. خدا راه شکست را به روی ما بسته است. «قل هل تربصون بنا ایها الکفار، ایها الصدام، قل هل تربصون بنا الا احدی الحُسنِیین» شما مگر دو راه در مقابل ما بیشتر میبینید؟ این هر دو راه برای ما افتخارآمیز است. یکی راه شهادت که افتخارش همیشگی و ثابت و لایزال است و دیگری راه پیروزی، پیروزی ظاهری. و هر دو برای ما پیروزی است.»
و تو با همان ایمان پولادین از بند خاک گسستی و به سوی میدان بیبازگشت پرواز کردی. شهادت نه پایان که آغاز حضور ابدی تو بود؛ تو که در این گذر سخت، معنای تازهای از «پیروزی» را برای تاریخ ما هجی کردی و شدی سیدالشهدای عاشورای این قرن...

همه چیز از آن پنجم بهمن۵۷ سرنوشتساز آغاز شد؛ روزی که غبار هجرت بر شانههای شهر خاطراتت نشست. آنروز، گویی تو تنها نبودهای که میان دو شهر کوچ میکردی؛ تو تمام بودنت را، تمام سودای حجره و منبر را، و تمام رنج زندان و تبعید را با خود برداشتی و به دل طوفان تلاطمات سیاسی زدی. آن سفر، نه یک جابهجایی ساده دو نقطه بر نقشه که پایان یک عصر آرام و آغاز طوفان حضور بود. تهران، برای چهلوهشت سال، صحنه شد؛ صحنهای که تو بر آن، با هر نفسی، داستانی از مجاهدت و ایستادگی رقم زدی.
اما حالا چرخ روزگار پرفراز و فرود در چرخشی باشکوه، دایره هستی تو را به نقطه آغاز بازگردانده است. حالا تو امروز، پس از گذشت نزدیک به ۴۸ سال، تهران را برای همیشه ترک میکنی؛ نه برای پیکاری دیگر در میانه میدان که برای بازگشت به آغوش ثامنالحجج(ع) تو به مشهد بازمیگردی تا در سایهسار ضامن آهو، تن به خاک مادری بسپاری و خستگی یک عمر تلاش خالصانه را در همجواری خورشید خراسان به در کنی.
این سفر آخر، سفر ماندن است؛ سفری به مقصد آرامش ابدی تا در پناه این همجواری بهشتی، چشم به راه آن «روز بزرگ» بمانی تا در روز رجعت، همراه با امام زمان(عج)و برای نصرت نهایی وعده داده شده به این دنیا بازگردی.
پرده اول: وقتی شهر زودتر از خورشید بیدار شد (ساعت ۶:۰۰ صبح)
نسیمی ملایم روی پرچمهایی به رنگ خون میوزد؛ مردم، آرام و بیصدا، یکییکی از راه میرسیدند؛ پیرمردی که عصایش را محکم در دست گرفته؛ مادری که دست کودک خردسالش را گرفته است و جوانانی که نگاهشان میان اشک و سکوت سرگردان است. امروز، خیابانهای شهر دیگر شلوغیِ همیشگی را ندارند؛ بلکه با «سکوتِ آکنده از فریاد» پر شدهاند؛ ایستگاههای مترو و اتوبوس تهران مملو از جمعیت است و هر دقیقه که میگذرد، جمعیت بیشتر هم میشود. انگار هیچکس قرار نیست امروز در خانه بماند. همه آمدهاند تا آخرین سلام را بگویند؛ سلامی که بیش از آنکه با زبان باشد، با نگاه، اشک و سکوت معنا پیدا میکند.
مردم در میدانهای انقلاب، امام حسین و میدان آزادی گرد هم آمدهاند. برخی پرچمهای جمهوری اسلامی را بر دوش داشتند و برخی دیگر تصویر سیدالشهدای انقلاب را بر سینه میفشردند . چشمانی که شاهد روزهای سخت جنگ بودند، امروز در سوگ سکاندار کشتی انقلاب بود، میگرید.
امروز، تهران یک بار دیگر به «شهر خون» و «شهر چشم» تبدیل شده است؛ شهری که نه برای جشن، که برای وداعی تلخ، صف کشیده است. امروز، فریاد« عزا عزاست امروز؛ مهدی صاحبالزمان صاحب عزاست امروز» از زیر گنبد آسمان، نه فقط در تهران، که در تمام شهرهای دلهای آزاده طنین میاندازد. این، وداعی نیست که پایان راه باشد؛ این، «پیمان دوباره» است با آرمانهایی که خون، برایشان رنگِ جاودانگی گرفته است.
فریاد یا لثارات الخامنهای ایرانیها در بدرقه آقای شهید ایران
امروز مترو تنها یک وسیله نقلیه نیست، کاروانی است از عشق و وفا که هر واگنش تاریخی را رقم میزند. از همان ساعات اولیه بامداد، قطارها با حداکثر ظرفیت، عزاداران را به سمت مسیر تشییع جابهجا میکنند؛ فضای واگنها مملو از سکوتی سنگین و گاه نالههای بلندی است که از دل جمعیتی برمیخیزد، جمعیتی که هر کدام برای وداعی تاریخی، خود را به این کاروان رساندهاند.
یکی از جوانان که با پرچم قرمز در گوشهای از مترو ایستاده است، میگوید: «این پرچم سرخی که امروز دست گرفتیم، فقط برای یک بدرقه نیست؛ برای آن روز موعودی است که خون آقا بی پاسخ نمی ماند. ما با این پرچم، عهد میبندیم که راهش را تا ظهور ادامه دهیم.»
مادری در میان جمعیت، با چشمانی اشکبار زمزمه میکند: « ما فرزندان توایم و امروز، مادرانه به استقبال پیکر پاکت آمدهایم.»
جوانی چفیه بر دوش میگوید: « نمیدانم چطور شده که از ساعتها قبل، دلم اینجا میکشد. هنوز دو ساعت به مراسم مانده، اما ایستگاه تئاتر شهر آنقدر شلوغ است که انگار خود قیامت جمع شده. همه یکصدا: «یا لثارات الحسین(ع)؛ یا لثارات الخامنه ای»
پیرمردی با ریش سپید، در میان ازدحام، با صدایی لرزان میگوید: «دشمن فکر میکرد با رفتن آقا، ما پراکنده میشویم. اما امروز ببین! سنی و شیعه، فارس و ترک و لر و کرد، همه در این مترو و خیابانها یکصدا شدهاند. خون آقا، وحدتی به پا کرد که هیچ توطئهای نمیتواند آن را بشکند.
یک دانشجو با چشمانی مصمم روایت میکرد: « امروز دیگر فقط یک تشییع نیست؛ یک نمایش قدرت است. دشمنان فکر کردند با این شهادت رهبرمان، ایران زمین میخورد، اما امروز میبینند که این خاک، با هر شهیدی، ریشهدارتر و محکم تر میشود. ما قویتر از همیشه به راهمان ادامه خواهیم داد.»
بانویی با چادر مشکی در میان جمعیت، با لبخندی اشکبار زمزمه کرد: «عجیب است... با وجود این همه اندوه، دلم روشنتر از همیشه است. انگار آقا از بالای سرمان نگاه میکند و میگوید: نگران نباشید، من رفتم، ولی شما ماندهاید ولی راه، همان راه است»

تکرار تاریخ در خیابانهای پایتخت
خیابانهای تهران امروز دوباره به همان مسیر آشنای تاریخ بازگشته است، گویی عقربههای زمان به عقب برگشتهاند. تصاویری که امروز در مراسم تشییع رهبر انقلاب در تهران به چشم میخورد، یادآور همان روایتی است که سالها پیش بر دیوارهای حافظه جمعی این شهر حک شد.
تصاویری که رضا امیرخانی در کتاب« ارمیا» با قلمی دقیق و جزئی نگر از تشییع سال ۱۳۶۸ ترسیم کرد، امروز نه تنها رنگ کهنگی نگرفته ، بلکه با شکوهی بیشتر و با همان حرارت در مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب بازتولید شده است.
خیابانهای تهران که ۳۸ سال پیش شاهد آن تشییع باشکوه و به یادماندنی بودند حالا دوباره در میان موجی از جمعیت، تشییع دیگری را به چشم خود میبینند. برای درک عمق این حضور و این سیل خروشان انسانی باید به تماشای همان نگاهی نشست که امیرخانی در کتابش ثبت کرده است:« جمعیت از درو دیوار میجوشید، آن قدر تعداد آدمها زیاد بود که از هر طیف و گروهی میشد نمونهای یپدا کرد، زنها ، مردها و بچهها، همه و همه به راه افتاده بودند، قیافهها متنوع بودند از هر قماش و دستهای، زنی با چادری مشکی که لکههای قهوهای خاک روی چادرش مشخص بود. جوانی که هنوز مو به صورت نداشت با پیراهنی مشکی و شالی سبز. پیمردی که یک دستش عصا بود و با دست دیگرش به سختی عکس امام را بالا گرفته بود. کودکی کوچک که انگار پدر و مادرش را گم کرده بود. بیخیال و بدون توجه به جمعیت و جمعیت هم بیتوجه نسبت به او. کودک میخندید و در عرض جمعیت راه میرفت. سه چهار جوان با لباس سربازی. سرباز اولی به سرباز دومی چیزی گفت و خندید. دومی جوابش را نداد، خیره نگاه کرد.
مردی روی ویلچر نشسته بود احتمالا از جانبازان جنگ بود. ضجه میزد ، انگار نه انگار که این همه آدم او را نگاه میکنند. پیرزنی جادر نمازش را به کمرش گره زده بود. به ترکی بلند بلند چیزی را فریاد میزد و میرفت. لحنش به دعوا میزد. مردی بلندقامت و موثر، حدودا پنجاه ساله، کت و شلوار سیاه، پیراهن تمیز سفید، کراوات سیاه، دست در دست زنش که مانتوی سیاه پوشیده بود. زنش عینک آفتابی زده بود، مانتوی سیاه زن، گلی شده بود.»
روایت امیرخانی تنها بازتابی از یک رخداد نیست، بلکه شناسنامه پیوند ناگسستنی مردمی است که گویی در میان این حجم انسانی با وجود گذشت این همه سال با همان شور و با همان اشتیاق و چه بسا بیشتر در مراسم تشییع امام شهید جامعه گام بر میدارند و تاریخ را به پیش میرانند.
یک روح واحد دلتنگی در کالبد میلیونها انسان
امروز تهران، دیگر نه یک کلانشهر پرهیاهو و خاکستری که یک حسینیه بیسقف به وسعت تمام خیابانهایش است، شهر انگار از نفس افتاده ؛ گویی زمان، تپش قلب خیابانها را در سینه حبس کرده باشد. درختان کهنسال خیابان انقلاب و دیوارهایی که سالها شاهد عبور بیصدای تو بودند، امروز لبریز از بغضی بودند که راه گلو را بسته بود.
با ورود پیکرهای رهبر شهید انقلاب و خانوادهاش، ناگهان سکوتی عجیب و وهمآلود بر فضا حاکم میشود؛ سکوتی که با هیچ کلامی قابل توصیف نیست، سکوتی از تلاقی میلیونها «آه» فروخورده در سینهها شکل گرفته بود.
تهران امروز به جای همهمه ماشینها و صدایِ کار و کاسبی، تنها صدای قدمهای پابرهنه دلتنگی را میشنید. گویی هر سنگفرشی که قدم دلدادگان تو بر آن میگذشت، نالهای از سر فراق سر میداد. جمعیت، دیگر یک توده نبود؛ گویی یک روح واحد در کالبد میلیونها انسان است که با هر گام، بخشی از جان خود را بدرقه میکند. شهر میداند، میفهمد که امروز قرار است آخرین تصویر حضور تو را در حافظهتاریخیاش حک کند؛ تصویری که قرار است برای همیشه، داغ یک «رفتن بزرگ» را بر پیشانی این جغرافیا حک کند.
میان دشمن و وطن ننگ به آنکه شک کند
کامیون حامل پیکر رهبر شهید انقلاب و اعضای شهید خانوادهاش در میان مردم احاطه شده است و جمعیت در حال واگویههای دلتنگی است:« کجاست فرشچیان تا به غم قلم بزند/ که لحظه، لحظه دیدار آخر آقاست...»
قاب جانسوز پیکر نوه ۱۴ ماهه آقای شهید ایران دلها را آتش میزند، قابی که در آن، تمام سنگینی و اندوه تاریخ روی شانههای یک تابوت کوچک آوار شده است؛ پیکر معصومی که حالا تجسم عینی مظلومیت یک ملت است.
زمانی که پای این تابوت کوچک به میان میآید، دیگر جای لکنت و مصلحتاندیشی نیست. اینجا خطکشی جهان به واضحترین شکل ممکن درآمده است. میان دشمن و وطن، میان نور و تاریکی، و میان حق و باطل؛ ننگ بر آنکه با دیدن این قنداقه به خون نشسته، هنوز در دلش بذر شک بکارد و در شناخت دشمن تردید کند.
کسی که عمری را در با عشق کربلا نفس کشیده و تمام تاروپود جانش را با نام «حسین علیهالسلام» گره زده باشد، وداعش با این دنیا نمیتواند یک پایانبندی معمولی باشد. خداوند برای حسنختام این حماسه دنیایی، عاشورایی به پا کرد و برای تکمیل این روضه مجسم، «علیاصغری» زیبا و ۱۴ ماهه آفرید. طفلی که تابوت کوچکش به تنهایی، بُرندهترین شمشیر برای اثبات حقانیت ما و بینقصترین آینه برای نمایش قساوت و درندهخویی دشمنان است.
تاریخ را که ورق میزنیم به کربلا میرسیم؛ به ماجرای طفل شش ماهه امام حسین(ع) که حتی کوفیان به او هم رحم نکردند و حالا همان ماجرا ۱۴۰۰ سال بعد تکرار شده است، حرملههای زمانه ما بدون ذرهای لرزش در دستانشان، این جنایت را رقم زدند. این تابوت کوچک، تنها پیکر یک کودک نیست؛ سند رسوایی مدعیان حقوق بشر و تکرار تاریخ در عصر ماست؛ گواهی بر اینکه راه حسین (ع) و تقابلش با یزیدیان زمان، هنوز و تا همیشه ادامه دارد.
پرده دوم: دریای خروشان وفاداری
نگاه که به جمعیت میکنی، افق ناپیدا است؛ سیاهه انبوه عزاداران به خط بیپایان افق تهران گره خورده بود و این سیل خروشان انسانی، تمام عرض خیابانها را به تسخیر خود درآورده بود. این، یک تشییع معمولی نیست؛ رژه وفاداری نسلی است که تو را نه تنها به عنوان رهبر که به عنوان پدری که رنج روزگار را برای آرامش آنها به جان خریده بود، بدرقه میکند.
در این دریای مواج، هر کسی تکیهای از داغ تو را بر دوش دارد، پیرمردی که عصازنان، گویی به دنبالِ گمشدهاش میگشت، مادری که چادر سیاهش را به نشانه سوگ بر صورت کشیده بود و جوانی که با چشمانی سرخ، فریادهایِ «یا حسین»اش را به آسمان تهران میدوخت. مردم با دستانی گرهکرده و چشمانی نگران، اطراف تابوتها حلقه زدهاند ؛ انگار نمیخواستند به این سادگی، این امانت الهی را برای همیشه بدرقه کنند.
صدای فریادها، نه ضجه که «رجز» است انگار جمعیت در حال عهد بستن با پیکر بیجان تو بود که راه ناتمام تو را تنها نخواهد گذاشت. در این لحظات، تهران بیش از هر زمان دیگری به کربلا شبیه شده است؛ لبریز از عطش دیدار و وداع.
صدای مردم از دل تشییع؛ تا آخر ایستادهایم
آنچه امروز این تشییع را از هر مراسم دیگری متمایز میکند، نه فقط تعداد جمعیت، که عمق احساس و تنوع صداهایی است که از دل این موج عظیم انسانی به گوش میرسد. اینجا روایت آن صداهاست.
در میان جمعیت، زنی با چشمانی که بغض را به زور نگه داشته، میگوید: «به رهبر انقلاب میخواهم بگویم که ما تا آخر ایستاده ایم و میراثی را که رهبر شهیدمان در تمام عمرش با مجاهدت به دست آورده، از دست نمیدهیم. ما غنیسازی را میخواهیم، ما انتقام را هم میخواهیم. من از آمریکا برگشتم تا بگویم پشتت هستیم، میراثی که رهبر با خون دل و مجاهدت به دست آورده، ادامه میدهیم.» صدایش میلرزد اما کلماتش محکم است. دستان کوچک بچههایش را میفشارد و به راهش ادامه میدهد. او یکی از هزاران ایرانی است که امروز برای اثبات وفاداری، راهی طولانی را پیموده است.
در گوشهای دیگر، زهرا، نوجوانی چفیه بر دوش، ایستاده است. از کاشان آمده، تنها و مصمم. وقتی از او میپرسند چرا این همه راه را آمده، بیپروا پاسخ میدهد: «برای دفاع از خون شهیدان و به عشق رهبر اینجا آمدهام.» در نگاهش، غیرتی دیده میشود که پشت هیچ سِنّی پنهان نمیماند. او را نسل بعدی این راه میخوانم که امروز با تمام وجودش، میراث را به دوش میکشد.
فاطمه، زنی با چادر مشکی، از زنجان آمده. چشمهایش از اشک خیس است، اما قامتش استوار. با صدایی لرزان اما محکم میگوید:« از دست دادن رهبرم یا همان پدرم، داغ روی سینه من است. با اینکه پدرم را از دست دادهام، اما باز هم آمدم امروز که به دنیا بگویم ما پای کشور و آرمانهایمان ایستادهایم»
جوانی با لهجه گرم جنوبی، پرچم سیاه و سرخی را در دست گرفته است. با صلابت میگوید: «ما با پرچم سیاه اومدیم، با پرچم قرمز میریم. یکی برای عزاست، یکی برای انتقام. خون آقا بیپاسخ نمیمونه، این رو به دشمنانش میگوییم.» او از اهواز آمده، از آن سوی این سرزمین، تا پیام ایستادگی جنوب را به گوش همه برساند.
جوانی با چشمانی خیس و مشتهای گره کرده، در گوشه ای نشسته است؛ با نگاهی به جمعیت میگوید: «چیزی که میبینم، باورنکردنی است. دشمن فکر میکرد با رفتنش، ما میپاشیم. ولی نگاه کن! ما موندنیتر از همیشه شدیم.»

گلباران پیکر رهبری که جان ایران بود
مردمی که رهبرشان را همچون جان شیرین خود دوست میداشتند و بارها شعار« خونی که رگ ماست، هدیه به رهبرماست» را که در تک تک سلولهایشان نشسته بود ، سرداده بودند، حالا به دور پیکرش حلقه زدهاند. آنها میخواستند جان فدا رهبرشان باشند اما امامشان فدایی ملت شد.
درحالی که کامیون حامل پیکرهای مطهر در آغوش جمعیت قرار گرفته است، گلباران پیکرها صحنههای تماشایی را رقم زده است، گلهایی که معطر به تابوتهای مقدس رهبر شهید و اعضای شهید خانوادهاش میشود و یادگاری میشوند برای مردمی که امروز درد یتیمی را با تمام وجود حس میکنند.
تو علی بودی پس پدر از دست دادیم
در میان ازدحام این بدرقه تاریخی، چهرهها دیدنی و در عین حال، جانکاه بودند. انگار هر کسی که در آن جمعیت بود، تکهای از قلب خود را در آن تابوت نهاده بود. مادری را میدیدی که کودک خردسالش را روی شانه نشانده بود تا شاید برای یک لحظه، برکه نگاهش به حریم این بدرقه بیفتد؛ پدری که با دستانی لرزان، گرههای روسری همسرش را در آن هیاهو محکم میکرد تا مبادا در موج جمعیت گم شوند.
امروز هیچکس در تهران «غریبه» نبود؛ همه در یک «یتیمی عمومی» شریک بودند. وقتی تابوت تو بر روی شانههای این اقیانوس انسانی به آرامی پیش میرفت، انگار شهر میخواست التماس کند که بمان، اما تو در همان تابوت هم، در حال پروازی دیگر بودی.
هرچشمی که به تابوت میدوخت، قصهای از زندگی خودش را میدید؛ قصه کسی که در طوفانها، تکیهگاه معنویاش بود. و حالا، آن تکیهگاه داشت میرفت. این «وداع سرخ»، بیش از آنکه رفتن یک شخصیت عالیرتبه باشد، فرو ریختن یک «سایه» از سر این مردم بود. مردم میگریستند، نه فقط برای تو که برای خودشان؛ برای روزهای پیش رو که دیگر تهران تو را نخواهد داشت.
پرده سوم: تا تو رفتی دیگر ماه و آینه خداحافظ
امروز تهران، آینهنمای تمامقد ایران بود. همانطور که همیشه میگفتی: « اقوام مختلفی در این کشور تحت نام بزرگ ایران و نام بزرگ ملّت ایران در کنار هم زندگی میکنند. در کمتر جایی به این شکل وجود دارد.». و امروز این گلستان رنگارنگ در سوگ باغبانی که الفت میان این گلها را ستون استواری کشور میدانست، جامه سیاه به تن کرده است.
در میان جمعیت، غوغایی از لهجهها بود؛ لهجه گرم جنوبی، صلابت گویش لری، نوای حزین کردی و شکوه زبان آذری. همه آمده بودند؛ نه برای تشییع که برای تجدید میثاق با کسی که همواره میگفت: «قومیتها در ایران نه یک تهدید، که یک فرصت بینظیر برای قدرت ملی هستند؛ ما همه فرزندان یک خانوادهایم که با رشتههای محکم برادری به هم گره خوردهایم.»
و حالا، آن رشتهها در دستان این مردم داغدار، به لرزه افتاده است. زمانی که کامیون حامل پیکرهای مطهر میان این اقیانوس متنوع پیش میرفت، زمزمهای در جمعیت پیچید، انگار هزاران جان با هم میخواندند:«تا تو رفتی دیگر ماه و آینه خداحافظ / بغض در سینه خداحافظ، خداحافظ»
اینجا دیگر نه فارس مهم بود، نه ترک و نه کُرد؛ اینجا تنها «یک ملت» بود که گویی نیمی از وجودش را در تابوت میبرد. امروز ایران ثابت کرد که در بزنگاههای تاریخ، هیچ نیرویی نمیتواند این پیکره واحد را از هم بگسلد.
کجا گذاشتهای رفتهای عزیز دلم؟
امروز تهران به ایران کوچکی تبدیل شد که در آن، هر خیابان داستانی از یک هجرت عاشقانه داشت. از آنسوی مرزهای جغرافیایی کشور، از کوههای سرکش غرب تا سواحل تفتیده جنوب، همه خود را به مصلی رسانده بودند. جوانی که روزها در راه بود تا تنها لحظهای تابوت تو را ببیند، پیرمردی که عصازنان از شرق ایران آمده بود تا آخرین وداع را به جا آورد؛ اینها مسافران تفریح نبودند، زائران یک «امانتِ الهی» بودند.
وقتی چشمشان به تابوت افتاد، گویی زمان متوقف شد. جمعیت در سکوتی مرگبار، تنها صدای ضربان قلبهای بیقرار بود. در میان آن انبوه جمعیت، زنی را میدیدی که شانههایش از گریه میلرزید و زیر لب با سوز تمام میگفت: «تو رفتهای و من از زنده ماندنم خجلم / کجا گذاشتهای رفتهای عزیز دلم؟»
این جمله، فریاد مشترک تمام اقوام بود؛ در هر لهجه و گویشی، رنج یتیمی ملت یکسان ترجمه میشد. این مردم، از دورترین نقطهها آمده بودند تا با مشتی گرهکرده، به دنیا نشان دهند که گرچه تو رفتهای، اما «ایمان» و «وحدت» تو، در گوشت و پوست این قومیتها تکثیر شده است. این اجتماع، نه یک مراسم رسمی که پیمان خون تمام اقوام با راهی بود که تو نیمهتمام نگذاشتی.

مشتهایی از پولاد بر پیکره تاریخ
تهران امروز جمعیت عظیمی از قومیتهای مختلف را در خود جای داده است. در میان جمعیت، هر لهجهای داستانی از یک سفر را روایت میکند؛ خانوادهای که از سیستان و بلوچستان راهی تهران شدهاند، جوانانی که از کرمانشاه خود را به مراسم رساندهاند، پیرمردی که از شمال آمده و زنانی از گلستان؛ همه در یک نقطه به هم رسیدهاند، کنار پیکر رهبر شهید.
فردا هر کدام دوباره به شهر و دیار خود باز میگردند، اما خاطره این سفر با آنها خواهد ماند؛ سفری که نه برای تفریح بود و نه برای کار، بلکه برای ادای احترام و آخرین بدرقه. گاهی ارزش یک راه طولانی به مقصد آن نیست، به دلی است که انسان را راهی میکند.
امروز هزاران دل از دورترین نقطههای ایران راهی پایتخت شدهاند تا با مشتی محکم که از اجماع قومیتهایِ مختلف شکل گرفته به دنیا نشان دهند که مردم ایران از هر گوشه و کنار در هر شرایطی کنار هم خواهند بود و دوشادوش همدیگر پیش میروند تا ایران عزیز، همیشه سربلند و استوار باشد.
این اجتماع، همان تعبیر زیبای «وحدت در کثرت» است؛ همان که تو همیشه بر آن تأکید داشتی، اینکه ایران، نه یک موزاییک که کنار هم چیده شده، بلکه یک درخت تنومند است که ریشههایش در تمام اقوام این سرزمین دوانده شده است.» و امروز، این درخت، در سوگ باغبانی که آبیاریاش کرده بود، به سوگ نشسته است، اما ریشههایش در دل این خاک، محکمتر از همیشه در هم تنیده شده تا در برابر هر طوفانی، استوار بماند.
پرده چهارم: انقلاب ملیت نمیشناسد
خیابانهای تهران شبیه رودخانهای خروشان از انسانها شده که کامیون حامل پیکرهای مطهر را در برگرفته است اما این رودخانه از چشمههای یکسانی سرچشمه نگرفته است. اینجا در این پهنه بیانتها، شناسنامهها باطل شدهاند و مرزها اعتبار جغرافیایی خود را از دست دادهاند. شانه به شانه هم ایستادن، دیگر ربطی به پاسپورتها و لهجهها ندارد. امروز، این خیابانها پهناورتر از نقشه جهان شدهاند.
کمی مایل به سمت چپ، مردی از اهالی ضاحیه بیروت ایستاده است. شال سه رنگش زیر وزش باد تکان میخورد. دستش را روی سینه گذاشته و به تابوتهایی نگاه میکند که زیر تلی از گلهای گلایل سرخ پنهان شدهاند. در چشمانش، تصویر خیابانهای بارانخورده وطن خودش موج میزند. برای او، این تشییع، تشییع یک مرد در کشوری همسایه نیست؛ وداع با پارهای از تن خود اوست. او در سکوت اشک میریزد، نه مثل یک مهمان که به احترام میزبان سر خم کرده باشد، بلکه شبیه صاحبان عزا که سنگینی داغ را در عمق جانشان حس میکنند. برای او، آرمان این انقلاب مثل هواست؛ نه میشود محصورش کرد و نه مالکیتش را به یک مرز محدود ساخت.
چند قدم آنطرفتر، جوانی از تبار هندوکش با دستهای کاردیده و چشمانی که صبوریِ دشتهای کابل را در خود دارند، ایستاده است. او پرچم کوچک مقاومت را چنان محکم در دست فشرده که گویی تمام داراییاش همین پارچه کوچک است. در چهره نجیب او، هیچ غربتی دیده نمیشود. سالهاست که خون برادران او با خاک این سرزمین عجین شده و حالا او در میان این جمعیت، خانه مادریاش را پیدا کرده است. حضور بیصدای او نشان میدهد که وقتی پای عزت و ایستادگی در میان باشد، زبان و جغرافیا به حاشیه میروند؛ دلها پیش از زبانها با هم سخن میگویند.
در سوی دیگر این اقیانوس انسانی، پیراهن سپید و بلند مردی از سرزمینهای دوردست آفریقا در میان تیرگی لباسهای سوگواران میدرخشد. او از نیجریه آمده است؛ فرسنگها راه را پیموده تا پیامی نانوشته را به این جغرافیا برساند. چشمان بارانیاش به تابوتها دوخته شده و با هر صلوات جمعیت، شانههایش تکان میخورد. در سیاهیِ چهرهاش، نوری از همدلی میدرخشد که مرزهای نژاد و رنگ را بیاثر میکند. او با حضورش فریاد میزند که آرمانهای عدالتخواهی این انقلاب، مدتهاست که از مرزهای خاورمیانه عبور کرده و در قلب آفریقا جوانه زده است.
اینجا، نقطه تلاقی تمام دلهای بیقرار جهان است. صدای شیونها، تکبیرها و نوحهها در هم میآمیزد و صدایی واحد میسازد؛ صدایی بدون لهجه، بدون ملیت.
این تشییع باشکوه ثابت کرد که انقلاب، یک قلمرو جغرافیایی روی نقشه نیست که با مرزبانی محافظت شود؛ بلکه نوری زلال و بیمرز است که راه خود را از میان دلها پیدا میکند. امروز، جهانی کوچک اما همدل در قاب خیابانهای تهران متولد شد؛ جهانی که نشان داد آرمان آزادی و حقطلبی هیچ شناسنامهای به جز «انسانیت» را به رسمیت نمیشناسد.
پرده پنجم: بیرقهای خونخواهی و سرخترین تشییع تاریخ
امروز، یک رنگ بیش از همه در میان سیاهیِ جامه سوگواران و سبزیِ پرچمهای سه رنگ ایران خودنمایی میکرد: «سرخ»
امروز تشییع پیکر رهبر انقلاب، به سرخترین و حماسیترین وداع تاریخ بدل شد. در دستان هر زن و مرد، پیر و جوان، به جای تصویر سوگ و ناامیدی، بیرقهای سرخرنگی در باد به اهتزاز درآمده بود که نام «یا لثارات الحسین» بر پیشانی آنها نقش بسته بود. این پرچمها، نه نشانهای از پایان، که آغاز فصلی جدید از ایستادگی را نوید میدادند.
مردم آمده بودند تا بگویند پرچم سرخ خونخواهیِ «آقای شهید ایران» هرگز بر زمین نخواهد افتاد. هر دستی که امروز این بیرق را به آسمان بلند کرد، پیمانی دوباره با خون پاک او بست. خونی که نه مایه ضعف، بلکه سرچشمه اقتدار و انسجام بیشتر یک ملت شد. تصویر امروزِ شهر، روایتگر این حقیقت بود که شهادت برای این سرزمین، نه یک بنبست، که یک مسیر روشن و بیپایان است.
پیمان نانوشته اما استوار امروز مردم، گویای آن بود که از این پس، جغرافیای این سرزمین تغییر خواهد کرد؛ نه در مرزهای خاکیاش، بلکه در نمادهای اقتدارش. زین پس، در کنار هر پرچم مقدس سه رنگ ایران، یک پرچم سرخ خونخواهی نیز برافراشته خواهد ماند؛ تا دنیا بداند که عزت این آب و خاک، همواره با سرخیِ خونِ یارانش پاس داشته میشود و این بیرق سرخ تا روزی که انتقام مظلوم از ظالم گرفته نشود، افراشته خواهد ماند.
امروز در تاریخ ثبت شد؛ روزی که یک ملت، سوگ خود را به حماسه بدل کرد و با بیرقهای سرخ، فردایی سراسر انتقام و پیروزی را فریاد زد.

پرچم سرخ در دستان نسل فردا
در میان جمعیت، مردی که دست دختر هفت سالهاش را گرفته بود، لحظه ای می ایستد و می گوید: « از صبح با هم آمدیم. قبل از حرکت به دخترم گفتم امروز ممکن است ساعتها در شلوغی باشیم، اما او اصرار داشت که همراه من بیاید.»
او با نگاهی به فرزندش ادامه می دهد: «خسته ایم، اما از آمدنمان خوشحالیم. فکر میکنم سالها بعد، وقتی دخترم از این روز حرف بزند، افتخار کند که در کنار میلیونها نفر، شاهد یکی از مهمترین بدرقههای کشور بوده است.
دخترک، با چشمانی کنجکاو، به جمعیت نگاه میکند و دست پدر را محکمتر میفشارد. پرچم سرخی که در دست دارد، در باد تکان میخورد و او بی آنکه بداند، دارد صفحه ای از تاریخ را با خود حمل میکند.
در سمت دیگر، زنی چادر مشکیاش را روی شانه مرتب میکند و قاب عکس فرزندش را محکمتر در آغوش میگیرد. میان جمعیتی که آرامآرام حرکت میکنند، با صدایی پر از حسرت میگوید: «هر بار که در تشییع یک شهید یا مراسمی از این جنس شرکت میکنم، انگار دوباره به روز بدرقه پسرم برمیگردم. سالها گذشته، اما این صحنهها هنوز همان حس را برایم زنده میکند. امروز که این جمعیت را دیدم، احساس کردم مردم آمدهاند تا قدردانی خودشان را نشان دهند، از رهبری که تا پای جان برای کشورش ایستاد. امروز برای من فقط مراسم نبود؛ یادآوری روزهایی بود که مردم در کنار هم میایستند و غمشان را با هم تقسیم میکنند.
اشک از گوشه چشمانش جاری میشود و قاب عکس را به سینه میچسباند. پرچم سرخی که بر دوش دارد، گویی شعلههای این همدلی را نمایان میکند.

پرده آخر: این ماییم و امانت او
برای فهم عمق این داغ، شاید هیچ زبانی رساتر از زبان شهید سید مرتضی آوینی نباشد، او که در سوگ ارتحال امام خمینی(ره)، نه فقط از فقدان یک رهبر که از داغی تاریخی و بی تسلی سخن گفت. امروز نیز در امتداد همان تجربه جمعی، کلمات او دوباره جان میگیرند، گویی برای شرح همین خیابانها، همین چشمهای خیس و همین بغضهای فروخورده نوشته شدهاند:« داغهای همه تاریخ را ما یکباره دیدیم، چرا که ما امت آخر الزمانیم و خمینی(ره) این ماه بنی هاشم، میراثدار همه صاحبان عهد بود در شب یلدای تاریخ. در عصر ادبار عقل و فلک زدگی بشر در زمانه غربت حق در عصری که دیگر هیچ پیامبری مبعوث نمیشد و هیچ منذری نمیآمد، خمینی میراثدار همه انبیا و اسباط ایشان بود و داغ او بر دل ما، داغ همه اعصار، داغ بیتسلی.»
این تعبیر آوینی، امروز در ازدحام میلیونی مردم معنایی تازه پیدا میکند، آنجا که تشییع تنها بدرقه یک پیکر نیست، بلکه رویارویی یک ملت با سنگینی فقدان و در عین حال اعلام وفاداری دوباره به راهی است که از میان داغ ها عبور کرده است.
آوینی در همان سوگ بزرگ نوشت:« آخر انسانهایی، چون او یک فرد نیستند، یک امتاند و یک تاریخ»
و شاید همین جمله، دقیقترین توصیف از آن چیزی باشد که امروز در خیابان های پایتخت دیده میشود، مردمی که نه برای پایان یک زندگی، بلکه برای بدرقه یک تاریخ به میدان آمدهاند. حضور آنان، ترجمان این حقیقت است که برخی رفتنها پایان حضور نیست، آغاز تکثیر یک راه در جان مردمان است.
شهید آوینی در آن زمان از لحظهای سخن میگوید که انسان پس از فقدان امام خمینی(ره) ناگهان خود را در برابر این امانت میبیند، باری که دیگر بر دوش خاطره نیست، بر دوش اختیار و مسئولیت است:« امام رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین ماندیم. با داغ جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش. امام رفت تا بار تکلیف ما بر گرده عقل و اختیارمان بار شود و همان سان که سنت لایتغیر خلقت بوده است چرخه بلیات ما را نیز به میدان کشد و آزموده شویم و این آیت ربانی درست در آیند که« لنبلونکم حتی نعلم المجاهدین منکم و الصابرین.»
از همین رو اشکهای امروز فقط نشانه اندوه نیست، نشانه فهم مسئولیتی تازه است. این جمعیت سوگوار در سکوت و فریاد در اشک و شعار، بار دیگر با حقیقتی روبه رو شده است که شهید آوینی آن را وصیت بزرگ بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران میدانست:« امام به ما آموخت که انتظار در مبارزه است» و این بزرگترین پیام او بود و پس از او اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه میدارد همین است که برای ظهور آخرین حجت حق مبارزه کنیم.»
پس این تشییع همان قدر که مرثیه است، بیعت نیز هست، همان قدر که داغ است اعلام ادامه راه است، مردمی که امروز پیکر رهبر شهید انقلاب را بدرقه میکند، در حقیقت از دل سوگ به سوی عهدی تازه عبور میکنند، عهدی که شهید آویین در پایان آن سوگ تاریخی چنین صورتبندی کرده بود»« اکنون این ماییم و امانت او، دست بیعت از آستین اخلاص برآریم» و شاید تمام معنای این حضور عظیم در همین واژه خلاصه شود؛ این ماییم و امانت او.
نظر شما