به گزارش خبرگزاری ایمنا، تا هنگامی که در خیابانهایی نروید که محل اصابت بمب دشمنان آمریکایی و صهیونی بوده، باور نمیکنید که جنگ چه شکلی است. «خیابان باهنر اصفهان» پس از آن شب سختِ جنگ رمضان دیگر آن خیابان آرام و همیشگی نیست؛ هنوز در آن کوچهها ردِ سیاهِ اصابت بمبها خودنمایی میکند. شیشههایی که مثل اشک گوشهای از زمین بایر اطراف ریخته، در و پنجرههایی که از جا کنده شده و دیوارهایی که فرو ریخته، حرفهای ناگفتهی زیادی دارند.
از همان قدمهای اول، دل آدم میگیرد. ساختمانی که کاملاً تخریب شده، مثل یک زخم عمیق، وسط محله خودنمایی میکند. ساختمانهای دیگر هم بینصیب از این آسیب نبودهاند؛ پنجرهها خالیاند، پردهها از باد آویزان و دیوارها ترک خوردهاند.
در گوشه و کنار کوچهها، خرده شیشهها به چشم میآیند و یادآور لحظاتی است که کسی انتظارش را نداشت.
اما وسط این همه خرابی و غم، آنچه جلب توجه میکند، حضور گروههایی است که بیادعا، بیسروصدا و فقط برای رضای خدا، آستینها را بالا زدهاند. نیروهای قرارگاه جهادی جنگ رمضان از همان ساعات اولیه پای کار آمده است.

جهادگرانی که خبرساز نمیشوند
نزدیکتر که میرویم، صحنههای امیدبخشی خودنمایی میکند. یکی از نیروهای جهادی مشغول جوشکاری در و پنجرههای یک واحد مسکونی است. دیگری با سطل و دستمال، گرد و غبار را پاک و خرده شیشهها میکند. وسط میدان، یک طلبه جوان هم مصالح و آهنآلات سنگین را جابهجا میکند. همه با هم، مثل یک خانواده، دارند شهری که زخمی شده را التیام میبخشند.
علی شکل آبادی، عضو گروه قرارگاه جهادی جنگ رمضان با چشمانی خسته اما مصمم، کنارمان میایستد و از گمنامی این عزیزان میگوید؛ از نیتی که فقط برای خدا خالص شده است: «اینجا محل بمباران رژیم صهیونی و آمریکا است که خرابیهایی به بار آورده و عدهای را زخمی کرده است، اما ما تا پایان کار کنار مردم هستیم. خرابی ها را بازسازی می کنیم، در و پنجرهها را تعمیر و شیشهها را نو میکنیم. تا وقتی که مطمئن شویم شرایط برای زندگی مردم و بازگشت آنها به خانههایشان فراهم باشد، دست برنمیداریم.»
او با لبخندی که پشت خستگیاش پنهان است، ادامه میدهد: «این جهادگرها که از همان لحظات اولیه اصابت در محل حضور پیدا میکنند، هیچگاه خبرساز نمیشوند. اسمشان در تیتر خبرها نیست، اما اگر همین امروز یک خانواده بتواند در خانه خودش زندگی کند، شاید مدیون دستهایی باشد که بیادعا دیوار خانهاش را ترمیم کردند. در حال حاضر گروه های جهادی در هر منطقهای که اصابت انجام شده، حضور دارند. مردم می توانند با هر تخصصی که دارند، به گروه های جهادی بپیوندند؛ اگر تخصصی هم ندارند، باز هم می توانند شب ها در خیابانها پرچمدار باشند و همپای برادران خود در جبهه نبرد، از میهمن عزیزمان دفاع کنند.»
او با قاطعیت تمام میگوید: «بیشک پیروزی از آنِ ملت ایران است و آمریکا و اسرائیل در جهان خوار و ذلیل خواهند شد.»

همچنان پیروز میدان خواهیم بود
یک از ساکنان این محله از آن شبِ سخت میگوید: «ساعت ۳ نصف شب ششم اسفند بود که با صدای خیلی مهیبی از خواب بیدار شدیم، تمام شیشههای خانه به زمین ریخت و من سراسیمه با بچههایم از خانه خارج شدیم. لحظاتی بعد آتشنشانها همراه با نیروهای شهرداری آمدند و رسیدگی کردند، الان هم گروههای جهادی دارند خدمت می کنند خاکبرداری انجام دادند و نظافت کردند؛ خدا به آنها سلامتی بدهد.»
مشت خود را گره میکند و با صدای بلند ادامه میدهد: «اطمینان دارم مثل جنگ ۱۲ روزهای که دشمن به ما تحمیل کرد، مثل دوران هشت سال دفاع مقدس، باز هم ما با ایمان به خدا پیروز میدان خواهیم بود. از فرزندان خودمان در میدان نبرد با دشمن با حضور خودمان در خیابانها حمایت میکنیم و اجازه نمیدهیم یک وجب از خاک کشور ما به دست دشمن بیفتد.»

خدا ببیند، کافی است
پای صحبت یک مرد جوان میرویم که با تمرکز، در حال تعمیر آلومینیوم بالکن یک خانه است. هر چه اصرار میکنیم چند کلمه حرف بزند، سرش را پایین میاندازد و میگوید: «من برای رضای خدا آمدم. نمیخواهم دیده شوم؛ خدا ببیند، کافی است.»
این همان روایتی است که کمتر دیده میشود؛ مردانی که حاضرند در سختترین شرایط، جان و زمانشان را بگذارند کف دست، به شرطی که کسی نفهمد.

جوشکاری که فرصت خدمت را غنیمت میداند
کمی آنطرفتر، یک مرد میانسال مشغول جوشکاری درِ پارکینگ یکی از خانههای آسیبدیده است. جرقههای جوشکاری، تنها نور امید در آن فضای غبارآلود است؛ از او میپرسیم چطور به این جمع پیوسته است، نفسعمیقی میکشد و میگوید: «از طریق یکی از دوستانم با این گروه جهادی آشنا شدم. خوشحالم که خدا به من فرصت خدمت به مردم را داد. ما تا آخرین لحظهکنار مردم آسیبدیده جنگ رمضان میمانیم و اجازه نمیدهیم احساس تنهایی کنند.»
صدایش گرفته میشود. نگاهش را به آسمان میدوزد و با لحنی که هم خشم در آن موج میزند، هم ایمان، ادامه میدهد: «دیدن صحنههای تخریب خانههای مردم برای من لحظات سخت و دشواری بود، به ترامپ و نتانیاهو که خونخواران جهان هستند، هشدار میدهیم که نابودی آنها نزدیک است.»

تا نابودی کامل رژیم صهیونی در میدان هستیم
«دشمن رحم ندارد، خیلی از خانوادهها بچههای کوچک داشتند و ترس و دلهره آن لحظات، سالها همراه آنها خواهد بود، البته رژیم سفاک و کودککش صهیونی با این صحنهها غریب نیست و برایش تفاوتی ندارد. به مردم بیدفاع رحم نمیکند»؛ اینها صحبتهای یکی از جهادگران بود که حین هماهنگی کارها میگفت؛ او در ادامه میگوید: «خانه ها دوباره ساخته میشود، اما پیکر بی جان بچه هایی که در بعضی نقاط اصابت از زیر آوار خارج میشد، روح و روان ما را میخراشید و اینها قابل جبران نیست.»
این جوان مصمم برای خدمت اظهار میکند: «یک خانواده آسیبدیده، تا وقتی در و پنجره خانهاش نداشته باشد، امنیت ندارد، حریم خصوصی ندارد، حتی نمیتواند بخوابد. خیلی مهم هست که آدم به خانه خودش برگردد تا زندگی جریان پیدا کند. ما هم برای همین کار آمدهایم. مردم هم نباید میدان را رها کنند. تا نابودی کامل رژیم صهیونی در میدان هستیم و اطمینان داریم که دشمنان ما خواب گرفتن ایران را به گور خواهد برد.»

روحانی جوان: مردم خیابانها را رها نمیکنند
در میان نیروهای جهادی، یک روحانی جوان هم دیده میشود که با لباس روحانیت بیوقفه در حال جابهجایی مصالح است. از او میخواهیم چند کلمه حرف بزند. دست از کار میکشد، نگاهی به اطراف میاندازد و میگوید: «فعالیت گروه های جهادی به این معنی است که مردم پای کار ایران، اعتقاد و رهبری تا پای جان هستند. آمده ایم تا باری از دوش مردم برداریم. این اتفاقاتی که شاهد هستید، اوج شرارت دشمنان ما را نشان میدهد.
او تاکید میکند: «مردم خیابانها را رها نمیکنند و دلگرمی برادران خود در میدان نبرد هستند. بیشک آمریکا و اسرائیل در باتلاق حماقتهای خود خفه خواهند شد.»

روایتی دیگر از آن لحظات
یکی از ساکنان ساختمان آسیبدیده، زن جوانی است که هنوز اضطراب از رنگ رخساره او پاک نشده؛ از آن شب چنین روایت میکند: «ساعت ۳ بامداد بود که با صدای مهیب انفجار از خواب پریدیم. تمام شیشههای خانه شکست. پردهها از جا کنده شد. پیکره در و پنجرهها فرو ریخت. وضعیت خیلی نگرانکننده بود. نمیدانستیم چیکار کنیم. فقط از خانه خارج شدیم.»
اما از آن شب وحشتناک که میگوید، ناگهان صدایش آرامتر میشود. انگار یاد چیزی افتاده باشد که دوباره به او امید داده است: «ساعاتی بعد نیروهای شهرداری، گروههای جهادی به محل آمدند و تا همین لحظه کنار ما بودند و به ما کمک کردند. شهرداری برای ما محل اسکان فراهم کرد و حالا دارند خانه ما را مرمت میکنند.»

اینجا نگهبان یک مجتمع مسکونی به شهادت رسید
از خیابان باهنر که بیرون میزنیم، راهی یکی از مجتمعهای مسکونی خیابان کاوه در خیابان کاوه میشویم. اینجا هم وضعیت چندان بهتر نیست. شیشهها شکسته، دیوارها ترک خورده و فضای مجتمع هنوز بوی باروت میدهد.
یکی از اهالی این محدوده، با چشمانی اشکآلود از شهادت نگهبان مجتمع میگوید: «نگهبان مجتمع همان ساعت ۸ صبح که اصابت انجام شد، در دم به شهادت رسید. اینجا وضعیت بدی داشتیم و هر کسی به سمت و سویی میدوید. اگر نیروهای شهرداری، آتشنشانها نبودند، اگر این گروههای جهادی نبودند، ما باید چیکار میکردیم؟»
صدایش بغضآلود میشود. مشتهایش را گره میکند و با تمام وجود فریاد میزند: «از ته دل میخواهم داد بزنم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل.»

دختر ۱۰ ساله با مشتهای گرهکرده
کنار همان مجتمع دختر حدود ۱۰ ساله با چادر مشکی بر سر، خودش را به دوربین میرساند؛ چشمانش هنوز از آن شب ترسیده است، اما کلماتش مثل مشتهای گرهکردهاش، محکم و قاطع است: «با اصابت بمب از خواب پریدیم و حسابی ترسیده بودیم. از رژیم کودککش صهیونیستی چیزی جز این انتظار نمیرفت.»
نفس عمیقی میکشد، نگاهش را به دوربین میدوزد و با همان صدای کودکانه اما پرصلابت میگوید: «من یک دهه نودیام، اما تا آخرین قطره خون از ایران عزیزم دفاع میکنم.»
این صحنه، شاید خلاصهای از تمام آن چیزی بود که در این دو نقطه از اصفهان دیدیم؛ نسلی که از کودکی ایستادگی را آموخته است.

نوای مهربانی در دل جنایت؛ پذیرایی خادمان حرم مطهر رضوی از مردم و گروههای جهادی
درست کنار مجتمع مسکونی خیابان کاوه، جایی که هنوز بوی خاک و آوار در فضا موج میزد و دیوارهای شکسته، روایتگر ضربهای سخت و ناجوانمردانه از سوی آمریکا و رژیم صهیونیستی بود، صحنهای دیگر جریان داشت که چشم هر رهگذری را خیس میکرد.
گروهی از خادمان حرم مطهر رضوی، با ارادتی بیشائبه، چایخانهای به نام «حضرت» برپا کرده بودند؛ نه از سر تکلف، که از روی عادت خدمت. آنجا ایستاده بودند تا پذیرای مردمی باشند که دلشان برای یک جرعه آرامش، به این کوچههای سوخته کشانده شده بود.
سفرهای پهن بود به وسعت مهربانی امام مهربانیها، نه فقط برای حادثهدیدگان که برای همه مردم شهر؛ زن و مرد، پیر و جوان، نیروهای جهادی و امدادگرانی که از هر قشری خودشان را به خط مقدم رسانده بودند.
ناگهان صدای صلوات خاصه امام رضا (علیهالسلام) از بلندگو بلند شد؛ «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرْتَضی …»
نغمهای آشنا، اما این بار در این فضای غبارآلود، غریبتر و جانسوزتر از همیشه.
همان لحظه، بُغضی بزرگ در گلویمان نشست. بیاختیار دلمان به سمت مشهد کشیده شد؛ به حرم، به بارگاه، به ضریحی که همیشه پناه بود. گویی صدای اذن دخول از همان بلندگو میآمد؛ انگار حضرت خودشان دعوتمان کرده بودند که از این سختی، قدمی به سمت آرامش برداریم.
در آن هوای گرفته، میان آوار و اندوه، یک مرتبه همه چیز رنگ دیگری گرفت. خادمان چای میریختند، اما انگار از دستهایشان نور میبارید. جمعیت ساکت و مات، نگاهشان به جایی دوخته میشد که نه با چشم که با دل میشد دید.
آن روز فهمیدیم که حتی میان زخمهای عمیق ناشی از جنایات تروریسم خانمانسوز، میشود از کنار آوار، راهی حرم شد. میشود دلی را بُرد به حرم، بدون آنکه قدم از قدم برداریم.
چند روز از آن شب و روز سخت گذشته و خیابان باهنر و مجتمع مسکونی در خیابان کاوه اصفهان هنوز زخمیاند، اما تنها نیستند. نیروهای شهرداری، آتشنشانان، گروههای جهادی و مردمی که بیادعا آستین بالا زدهاند، همواره نشان میدهند که ایران تنها به موشکهایش قوی نیست؛ به همین دستهای خالی و دلهای پر از ایمانش هم قوی است.
آنجا که خانوادهها از ترس خانههایشان را ترک کردند، حالا جهادگرها با لبخند، دارند دیوارها را دوباره میسازند. آنجا که شیشهها خرد شد، حالا امید، جایگزینش شده است.

... و شاید حرف آخر را همان سرپرست گروه جهادی گفت که: «ما تا پایان کار کنار مردم هستیم.» این یعنی؛ هر چند بمبها شیشهها را شکست، اما اراده ایران را نه.

نظر شما