به گزارش خبرگزاری ایمنا از لرستان، در نخستین رویارویی با قاب عکسش، سکوتِ نگاهش پیشی میگیرد، چشمانی عمیق و ابروانی پرصلابت که بر چهرهای جوان و بیستوششساله نقش بستهاند اما آنچه ورای این ظاهر استوار میدرخشد، زلالی و صفایی است کودکانه؛ مهری ناب که گویی از منبعی قدسی بر این چهره تابیده است، این صفای باطنی، آنگاه که با هیبت جامه سبز پاسداری درمیآمیزد، تصویری پرتناقضنما و ژرف میآفریند، هم مظلومیتِ یک معصوم را در خود دارد و هم صلابتِ یک رزمندهی نستوه را.
نام او «مهدی» بود و این نام، گویا سرنوشت او را از آغاز معنا میکرد؛ نامی که با مفهوم انتظار و حفاظت عجین است، بر پیشانی تقدیرش، نورِ شهادت نقش بسته بود، چرا که «شهادت، هنر مردان خداست». هنر آنان که فراخنای مردانگی را نه در ابعاد جسم که در گشادگی دل و استواری ایمان میجویند، او برای حراست از این خاک، ردای پاسداری بر تن کرد و در این راه، چنان استوار ایستاد که گویی تجسمی بود از همان اسوه عدالت که در برابر هر متعدی به حریم امنیت میایستاد و خط قرمزی از جنس خون میکشید.

او از کوهدشت برخاسته بود، از دیاری که در تاریخش، رگههای پُررنگی از دلاوری و غیرت به چشم میخورد، آنگاه که آتش فتنهای تازه زبانه کشید، او بیدرنگ در صف نخست مدافعان شهر جای گرفت، در یکی از شامهای زمستانی، خنجر خیانت از پشت به سویش نشانه رفت. اصابت گلوله، این سرو قامت را نینداخت. شش روز تمام، بر لبه تیغ حیات و ممات، جنگی سخت و خاموش را تاب آورد و تحمل کرد اما سرانجام، تقدیر او چیزی نبود جز وصال به «محبوب» و بدین سان، او نیز در زمره هنرمندانِ صحنه جانباختنهای آگاهانه جای گرفت؛ هنرمندانی که پایان زندگی را اوج نمایشِ ایمان خویش میکنند.
در مراسم تشییع پیکر آرامگرفتهاش، پدری داغدیده اما با قامتی استوار که از ایمانی ریشهدار خبر میداد، گفت: «این شهید من، با اشتیاقی وافر و انتخابی آگاهانه، این راه نورانی را برگزید. من به فرزند شهیدم میبالم و وعده میدهم که هر زمان مولایم، ولی امر، فرمان دهد، این پدرِ پیر نیز بیدرنگ سلاح برمیگیرد و به میدان میآید تا در مکتب ولایت، جان را نثار کند. که من، سرباز ولایتم.»
حمیدرضا حیدری، برادر این شهید والامقام، زندگی مهدی را اینگونه روایت میکند: «او از همان سالهای نوجوانی، عاشقانه دل به بسیج و فرهنگ جهادی سپرده بود. هشت سال تمام، بیمنّت و با شوری کمنظیر در عرصههای بسیجی خدمت کرد. این عشق و ارادت او به بسیج، نظام و رهبری، برای همهٔ دوستان و آشنایان آشکار بود.»

مهدی که مسئولیت فرماندهی یک پایگاه بسیج را نیز عهدهدار بود، همواره نخستین داوطلب حضور در صحنههای خدمت و فداکاری به شمار میرفت؛ از یاریرسانی به آسیبدیدگان بلایای طبیعی همچون سیل تا مشارکت در کارهای عمرانی خیرخواهانه و پس از سالها فعالیت خودجوش و مؤثر، سرانجام در تیر سالجاری به صورت رسمی به جمع پاسداران سپاه پیوست. به گفته فرماندهانش، او هرگز منتظر دستور نماند؛ همیشه اولین کسی بود که در مواجهه با رویدادها، داوطلب میشد.
برادر شهید ادامه میدهد: «در ایام ناآرامیهای اخیر، مهدی همراه دیگر برادران ایمانی، به صفوف مدافعان امنیت شهر پیوسته بود. در شامگاه هجدهم دی هنگامی که در یکی از میادین اصلی شهر در حال انجام وظیفه بود، مورد هدف گلوله اشرار قرار گرفت و مجروح شد. پس از انتقال به بیمارستان، شش روز تمام با جراحت سخت جنگید تا سرانجام، به آرزوی دیرینهاش، یعنی شهادت، نائل آمد.»
او با یادآوری خاطراتش از برادر، تصریح میکند: «هرگاه نگرانش میشدیم و سفارش احتیاط میکردیم، با لبخندی آرام و مطمئن میگفت: «نگران نباشید. اگر قرار باشد شهید شوم، که این، عین سعادت است. و اگر هم شهید نشدم، که حداقل از وطن و نظامم دفاع کردهام. اصل قضیه این است که نمیشود صحنه را ترک کرد.»
بیتردید، فراق یک عزیز، بر پیکره هر خانوادهای سنگینی میکند، اما هنگامی که این رحیل، با لقای پرافتخار " «شهید» همراه شود، این اندوه، نه تنها قابلتحملتر که خود، مایه تسلی و آرامش دل میشود. و حضور خالصانه انبوه مردمی که به عشق بدرقه او از راه رسیده بودند، مرهمی گرانقدر بر زخم جان خانواده نهاد.
مهدی حیدری در اوج جوانی و در بیستوشش بهار زندگانی، ردای سرخ شهادت را بر قامت بندبند ایمانش پوشید و نشان داد که دفاع از حریم امنیت این سرزمین، «بهایی» دارد و آن، چیزی نیست جز نثار بهترین عطیه؛ یعنی جان.
او اکنون به دیدار معشوق ازلی شتافته است اما نام، یاد و مسیر تابناکش، همچون چراغی فراراه همه ایستادگان در خط دفاع از حریم ایران، خواهد درخشید.



نظر شما