۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۱۳
وفادار چون ابوالفضل

ابوالفضل طغیانی عمل کرد به آنچه معتقد بود، او وفادار ماند به عهد و میثاقش و به آنچه در مکتب حسین (ع) آموخته بود و پای عهد خود تا پایان عمر ایستاد و عهدنامه‌اش را همچون صاحب اسمش، علم‌دار کربلا با خون امضا کرد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، ابتدا با پدرش صحبت می‌کنم، ده روز نیست که داغدار شده‌اند، داغدار داماد جوانشان، داغ داماد بیشتر از داغ فرزند نباشد، کمتر هم نیست، داغ داماد، دو داغ بر دل پدر و مادر دختر می‌گذارد، یکی داغ داماد پر پر شده‌شان، یکی داغ سرنوشت نامعلوم دخترشان.

مگر چند سال سن دارد؟ دخترشان را می‌گویم، بیست سال بیشتر ندارد، یک سال که نه هشت ماه از عقدشان می‌گذرد، دختر جوانشان را با هزار امید و آرزو به جوان رعنایی چون او سپردند، شاید می‌شناختندش، اما به مردانگی‌اش ایمان آورده‌اند که دخترشان را به او سپرده‌اند؛ حتماً خیالشان را بابت امانت‌داری و خوشبخت کردن دخترشات راحت کرده که او را به دامادی پذیرفته‌اند.

پدر با صلابت سخن می‌گوید، غم کوچکی نیست، اما مردانه و استوار پاسخ می‌دهد؛ از او می‌خواهم با دخترش صحبت کنم، او که اکنون در بیست سالگی همسر شهید شده است، همسر شهید ابوالفضل طغیانی. پدر می‌گوید دخترش کمی ناخوش احوال است، اما صحبت می‌کند، می‌گوید دخترش داغدار همسر جوانش است، اما برای حرف زدن درباره شهید جوانش پا پیش می‌گذارد و مشتاق سخن گفتن است.

وفادار چون ابالفضل

پدر راست می‌گوید، این را زمانی که تلفنی با او صحبت می کنم، متوجه می‌شوم. با دختر قرار می‌گذارم، در گلستان شهدای اصفهان، دختر، اهل زرین شهر اصفهان است، اما قرار ما می‌شود گلستان شهدای اصفهان؛ می‌آید، همچون پدرش محکم است و به خوبی غم را پشت صورت دخترانه‌اش پنهان کرده است؛ می‌نشیند، صحبت می‌کنیم، از همسر جوانش می‌گوید، از مرد زندگی‌اش، از او که هشت ماه بیشتر نبوده که پا در زندگی‌اش گذاشته بود. غم دارد، اما استوار است، بیست سال برای او کم است، او یک شیر زن است، یک شیرزن عاشق بیست ساله.

صلابت را آنجا از سخنانش می‌فهمم که از من می‌خواهد، روایت این روزها را خوب از آب دربیاورم، از من می‌خواهد که نگذارم جای قاتل و مقتول عوض شود، نگذارم جای ظالم و مظلوم عوض شود؛ دختر، تو بیست سال بیشتر نداری، یک سال هم نیست ازدواج کرده‌ای، اکنون باید غرق در افکار آینده از دست رفته‌ات باشی، اکنون باید تنها عکس‌های عاشقانه این هشت ماه با معشوقت را ورق بزنی و خاطرات این چند وقت با مرد زندگی‌ات را مرور کنی؛ چه چیزی تو را انقدر بزرگ کرده، انقدر عاقل کرده که در سخت‌ترین شرایط زندگی راه افتاده‌ای در شهر و از حق صحبت می‌کنی؟ چه کسی به تو توان داده که در داغ عزیزترین فرد زندگی‌ات این چنین استوار و محکم بایستی و مردانه سخن بگویی؟

هانیه سادات میرزایی از زمان ازدواجش می‌گوید، از هشت ماه پیش که قرار بوده در حرم امیرالمومنین (ع) عقد بخوانند و جنگ برنامه‌شان را برهم می‌ریزد؛ مقصدشان را به قم تغییر می‌دهند و در جوار حضرت معصومه (ع) زندگی‌شان را شروع می‌کنند.

نوعروس از ابوالفضلش می‌گوید، از مردی که هشت ماه بیشتر با او نبوده، اما در همین هشت ماه، مردانگی را در قامت بهترین مرد زندگی به همسرش نشان داده است. مرد بیست‌وچهار ساله‌ای که در همین زمان کم نشان داد که مرد بودن به سن و سال نیست. او از حرف‌هایی می‌گوید که در این هشت ماه از همسرش شنیده، حرف هایی که با عملش تفاوتی نداشته و عاری از شعار بوده است، از اخلاق خوش ابوالفضل می‌گوید که در این مدت او را شیفته خودش کرده بوده است، از اینکه در همین اواخر می‌دیده که ابوالفضلش به آرمان‌هایش و به آرزویش و به آنچه انتظارش را می‌کشد، خواهد رسید.

هانیه سادات از همسرش می‌گوید که طلبه بوده است و به‌تازگی در رشته قضاوت در موسسه فقه و قضا پذیرفته شده بود؛ از این می‌گوید که همسرش از همان ابتدا در صحبت‌ها و آرمان‌هایش از شهادت می‌گفته، اینکه آرزویش شهادت بوده و از همسرش هم می‌خواسته که برای رسیدن به آرزویش برایش دعا کند.

هانیه سادات که اکنون در بیست سالگی همسر شهید بر ابتدای نامش نقش بسته است، می‌گوید که به‌دلیل اینکه شغل همسرش نظامی نبوده، هیچ گاه فکر نمی‌کرده این آرزوی همسرش محقق شود یا حداقل به این زودی‌ها منتظرش نبوده است.

اما شد، اتفاق افتاد، آرزوی ابوالفضل محقق شد، زودتر از آنچه هانیه فکرش را می‌کرد، زندگی شیرین آن‌ها به یک سال هم نرسید؛ آن شب تلخ ابوالفضل را از هانیه گرفت، آن شب پنجشنبه که شهر شلوغ شد، آشوب شد، به آتش کشیده شد و ابوالفضل و دوستانش برای برقراری امنیت با دست خالی به میدان رفته بودند، برای گفت‌وگو، برای دعوت به آرامش؛ اما مقابلشان انسان‌هایی بودند که دست پر آمده بودن، با سلاح، برای کشتن، برای از پا درآوردن.

هانیه می گوید فیلم لحظه شهادت همسرش را دیده است، در نزدیکی میدان اصلی شهر، جمعیت زیادی به سمت ابوالفضل و دوستانش حمله می‌کنند، محاصره‌شان می‌کنند، یک گوشه گیرشان می‌آورند و به قصد کشت، با هرچه در دست داشته‌اند، می‌زنندشان.

هانیه می‌گوید پیکر همسرش را که می‌بیند، فکر کرده او را از فاصله نزدیک به رگبار بسته‌اند، اما متوجه می‌شود که او را با سلاح سرد این چنین اربا اربا کرده‌اند.

ابوالفضل طغیانی عمل کرد به آنچه معتقد بود، او وفادار ماند به عهد و میثاقش و به آنچه در مکتب حسین (ع) آموخته بود و پای عهد خود تا پایان عمر ایستاد و عهدنامه‌اش را همچون صاحب اسمش، علمدار کربلا با خون امضا کرد.

کد خبر 942139

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.